چه خوب بود اگه
آه اگر روزی صدای تو آواز تنهائی من باشد***قلعه سنگین تنهائی چهار دیوارش ز هم پاشد***آه اگر دستان خوب تو حامی دستان من باشد***قلعه سنگین تنهائی  چهار دیوارش ز هم پاشد

دوباره می سازمت وبلاگم

سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥

سلام به همه دوستان و خوانندگان عزیز وبلاگ من
می دونم باورتون نمیشه
ولی میخوام بعد از یه سال تمام دوباره به وبلاگم سروسامون بدم و دوباره بنویسم.
آخرین مطلبم رو شهریور پارسال و از مشهد مقدس گذاشتم تو وبلاگ.
یا امام رضا بهم کمک کن تا بتونم دوباره بنویسم.
برام دعا کنید.
دوستدار همتون

 

 
 

  يه حرف هم تو بزن


 

چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٤

بالاخره امام رضا منو طلبيد.
وای که چه قدر باشکوهه لحظه ديدار٬اون هم بعد از ۲۲سال
لحظه ديدار اشک تو چشمام جمع شده بود.
اميدوارم همه شما رو طلب کنه.
از امام رضا واسه همه دوستان آرزوی سلامتی و سعادت کردم.
خيلی خوبه آدم از يه شهر غريب به شهری بره که هميشه آرزوی ديدن اون رو داشته.
اينجا ديگه احساس غربت نميکنم.
                                                                            يا حق
 
 

  يه حرف هم تو بزن


غريبم

یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٤

وای چه قدر تو اين شهر غريب دلم گرفته
دوست دارم يه خبر بشنوم
يه خبر که بهم بگه تو ديگه اينجا کارت تمومه برگرد شيراز
ولی نه،فعلآ که همه چی به هم ريخته
دارم مثل يه فسيل ميشم
ای خدا خودت کمک کن!
 
 

  يه حرف هم تو بزن


 

جمعه ٧ امرداد ،۱۳۸٤

رفتی نموندی بی وفا
انگار اثر نداشت دعام
قلب منو شکستيا
غصه نخور فدای سرت
آهنگ جديد موبايلم تقديم به تمام بی وفا ها
 
 

  يه حرف هم تو بزن


نجات عشق

پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٤

در جزيره ای زيبا تمام حواس، زندگی می کردند:شادی ٬غم ٬غرور ٬عشق و...
روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت.
همهْ ساکنين جزيره قايق هايشان را آ ماده و جزيره را ترک کردند.اما عشق
می خواست تا آخرين لحظه بماند٬چون او عاشق جزيره بود.
وقتی جزيره به زير آب فرو می رفت٬عشق از ثروت که با قايقی باشکوه جزيره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:((آيا می توانم با تو همسفر شوم؟))
ثروت گفت:((نه٬من مقدار زيادی طلا و نقره در قايقم هست و ديگرجايی برای تو وجود ندارد.))
پس عشق با غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکان امنی بود٬کمک خواست.
غرور گفت:((نه٬نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيبای مرا کثيف خواهی کرد.))
غم در نزديکی عشق بود.پس عشق به او گفت:((اجازه بده تا من با تو بيايم.))
غم با صدای حزن آلود گفت:((آه عشق٬من خيلی ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.))
عشق سراغ شادی رفت واو را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنيد.آب هر لحظه بالاتر می آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايی سالخورده گفت:((بيا عشق٬من تو را خواهم برد.))
عشق آنقدر خوشحال شد که فراموش کرد حتی نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسيدند٬پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود٬چه قدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسيد:((آن پيرمرد که بود؟))
علم پاسخ داد:(( زمان))
عشق با تعجب گفت:((زمان؟!اما چرا او به من کمک کرد؟))
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:((زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.))
                                                                    نويسنده:ناشناس
 
 

  يه حرف هم تو بزن


سفر

شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤

باز وقت سفر شد و من دلم گرفته
نمیدونم چرا؟
ولی خیلی دلم گرفته!
همسفرم چند تا نامه است
همسفرم خاطرات گذشته است
همسفرم چشمای خیسمه
وبوی عطر تو
تو راه مدام به تو فکر میکنم و خاطرات تو
چند تا آهنگ رو موبایلم ریختم که تو راه گوش بدم
ولی وقتی گوش می دهم همه آهنگها گذشته ها رو به یادم میاره
تو اتو بوس وقت دارم به آینده فکر کنم ولی گذشته نمی ذاره آینده ای در کار باشه
سفر خیلی سخته اونم به شهری که یه روزی شهر آرزوها بوده ولی حالا برام خرابه ای بیش نیست
یاد تو و گذشته هامه که این سفر رو برام آسون میکنه
این مطلب رو در آخرین لحظه فقط برای تو نوشتم
بدون هرجا باشم همیشه به یادت هستم و خیلی خیلی دوستت دارم
KKDD4e&BBY                                                                                 
 
 
 

  يه حرف هم تو بزن


پاييز

شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤

آخرین پاییز که رفت خیلی دلم گرفت
الآن چند ماهی میشه که پاییز رفته
و من همیشه به انتظار اون نشستم
یعنی دوباره اون میاد؟
به نظر شما الآن اون کجاست؟
الآن که تا بستونه و خیلی گرمه
و گرماش طوریه که هر روز احساس خفگی بهم دست میده.
پاییز کجاست؟
یه روز پاییز هست که من خیلی دوسش دارم
و اون روزیه که پاییز با تمام قدرت بارون می باره و من رو خیس خیس میکنه
من هم اکنون با تمام توان منتظر پاییزم
منتظر اون درختهای قشنگ
منتظر اون زمینهای خیس
و منتظر نگاه عاشقانه اون
دلم واسه پاییز خیلی تنگ شده
این شعر تقدیم به پاییز:
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگ میاد
دوباره این دل دیوونه واسه تو تنگ میاد
وفت از تو خوندن ستارهُ ترانه هام
اسم تو برای من قشنگشرین آهنگ هام
بی تو یک پرندهُ اسیر بی پروازم
با تو اما میرسم به قله آوازم
 
 
 

  يه حرف هم تو بزن


متاسفم..

یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٤

ما به دهن آمریکا زدیم، شورای نگهبان تو دهن ما
وقتی نتیجه انتخابات رو شنیدم.تا نیم ساعت نمی تونستم حرف بزنم.شوکه شده بودم.
این دروغ محض بود که مردم یک جلاد روانتخاب کرده باشند.
نه ُآقای احمدنژاد تو رای ما نبودی!
این روزها از هر کس می پرسم به کی رای دادی در یک کلمه میگن:معین
نه این رای ملت ما نبود.
تعجب میکنم که چرا خاتمی ساکت نشسته است.
من يک بار ديگه به پای صندوق رای ميروم و حاضرم مهر ننگين اين انتخابات
را به دوش بکشم.
وبه همه شما عزیزان بگم که با انتحاب احمد نژاد تمام آزادیهایی که در
این 8سال با خون و خونریزی بدست آوردهایم
پر!!

 

 

 
 

  يه حرف هم تو بزن


ساز مخالف

پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤

به خاتمی رئیس جمهور کشور عزیزم ایران
اینک تو بعد از 8سال خدمت به مردم کشورت به ناچار باید صحنه را ترک کنی
و ما نی دانیم از این پس اسم تو عزیز را کجا باید بشنویم
ولی این را بدان که نام تو،شخصیت تو،و حضور تو همیشه در قلب ما می ماند.
زنده باد خاتمی، زنده باد ایران
و اینک من به ادامه دهنده راه تو رای میدهم
8 سال پیش در سیاهیها تو بلند شدی و ساز مخالف را زدی
و اینک من باز به ساز مخالف رای می دهم
مطمئن باش همه مردم عزیز ایران قدر کارهای تو را میدانند
و مطمئن باش همه مردم عزیز ایران قدر ادامه دهنده تو را میدانند
8 سال پیش تو خیلی تنها بودی
ولی اینک با تلاشهای تو ادامه دهنده تو تنها نیست
وما به ادامه دهنده راهت رای میدهیم
یک بار دیگر به اصلاحات، رفراندوم و ساز مخالف رای میدهیم
دعای همان 20میلیون همیشه پشت سر تو است
و اینک بار دیگر مردم ایران حماسه می آفرینند.
                            ***
دیشب در آخرین شب تبلیغات دفتر دکتر معین پر از
شور و نشاط و جوانی بود.

 

 
 

  يه حرف هم تو بزن


تو دهنی به آمريکا

شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤

سر کلاس ریاضی استاد داشت انتگرال درس می داد

یک مثال زد و اون این بود:

∫Cos27xsin3xdx

یکی از دانشجوها پرسید:استاد چرا این مثال سخت رو زدید؟

استاد گفت: می دونید چرا این مثال رو زدم؟

وپرسید: 27و3 شما رو یاد چی میاندازد؟

همه با هم گفتند: نمیدونیم

گفت:این روزی است که همه ما باید بریم و بزنیم تو دهن آمریکا

و همه شما وظیفه دارید به دوستانتون هم بگید که بیان و

بزنن تو دهن آمریکا

 

 
 

  يه حرف هم تو بزن


لينك وبلاگ

پی ام بدید:)

آرشیو وبلاگ قبلی من
همدلان

یه ذره آرامش

جاده کوجک

سرمه

مطرود

چرت و پرت

وقتی هیچکی باهام نیست

زندگی من و تو

خاله سوسکه

داستان های عجیب

پارسا

وحیدو

آزادی اندیشه

madblackrose

خون بها

محمد حسین

کیمیا

Hpress

ریحانه

خروار